محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

85

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

معجمه و فتح تاء ] پر كردن جائى به خاك و غيره مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر ز انباشتن چاه ز نخدانش بمشك * معلومم شد كه دل برون نايد ازو اران - [ بفتح همزه و تشديد راء ] نام ولايتى است كه مشتمل است بر بردع « 1 » و گنجه و شمكور و بيلقان . و ميان اران و آذربايجان نهريست كه آن را ارس خوانند . شرف الدين شفروه گويد در هجو مجير بيلقانى : شعر شهرى كه به از هزار اران باشد * كى لايق همچو تو گران جان باشد سرمه چكنى كه در صفاهان باشد * ميل تو بميلست فراوان باشد و علت گفتن اين رباعى آنست كه مجير باصفهان آمد و اين دو رباعى در هجو اصفهانيان گفت : شعر گفتم ز صفاهان مدد جان خيزد * لعليست مروت كه از ان كان خيزد كى دانستم كاهل صفاهان كورند * با اين‌همه سرمه كز صفاهان خيزد ايضا و له : شعر نه اهل صفاهان « 2 » و نه بد عهديشان * در كار هنر بسى است كم جهديشان عيسى دمى اى مجير دامن در كش * زين قوم كه دجال بود مهديشان بعد از آن رباعى مرقوم را شرف شفروه در هجو او گفت . اردجان - [ براء و دال مهملتين و جيم تازى . به وزن بندگان ] نوعى است از اشكال و اسرار علم نجوم . كذا فى ادات الفضلاء و در فرهنگ اردكان به اين معنى آورده و اردجان را معرب آن ساخته و اردكان نام موضعى است از مضافات شيراز و نام ديهى است در « 3 » نواحى يزد . اندريمان - نام مبارزيست تورانى . ارطيون - [ براء و طاء مهملتين و ياى حطى به وزن ارغنون ] زيرك و هوشمند « 4 » و دانا و نيز نام حكيمى باشد رومى كه داناترين حكيمان روم بود . كذا فى ادات الفضلاء . انجختن - [ بفتح همزه و جيم تازى و تاى قرشت و سكون نون و خاء . به وزن و معنى « 5 » ] برجستن باشد . الفاختن و الفختن - [ بلام و فاء و خاى معجمه و تاى قرشت . اول « 21 » به وزن در ساختن و دوم « 22 » به وزن برجستن ] هر دو بمعنى كسب كردن باشد . مثالش ابو شكور گويد : شعر اگر قارون شوى ز الفختن مال * شوى در زير پاى خاك پامال ارغن و ارغنون - هر دو نام سازى از سازهاى افلاطون كه روميان دارند . مثال ارغن حكيم خاقانى گويد « 6 » : شعر اگر ناهيد در عشرتگه چرخ * سرايد شعر من بر ساز ارغن مثال ارغنون شيخ نظامى فرمايد : شعر ز يونانيان ارغنون زن بسى * كه بردند هوش از دل هر كسى

--> ( 1 ) « س » : بردعه . ( 2 ) « س » : سپاهان . ( 3 ) « ب » : از . ( 4 ) اين كلمه از « ب » است . ( 5 ) دو كلمهء « به وزن و معنى » از « ب » است . ( 6 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) يعنى لغت اول كه الفاختن باشد . ( 22 ) يعنى لغت دوم كه الفختن باشد .